معنی گذرنده
6 بازدید
[ گُ ذَ رَ دَ / دِ ] (نف) عبورکننده. عابر: رجل و فرس صمصام؛ مرد گذرنده در عزیمت. صَمَم؛ صُماصِم؛ گذرنده در عزیمت. هاجس؛ در دل گذرنده. هالع؛ شترمرغ رمنده و گذرنده. (منتهی الارب): ای با عدوی ما گذرنده به کوی ما ای ماه روی، شرم نداری ز روی ما. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۷۲). این جهان گذرنده دار خلود نیست. (تاریخ بیهقی). احوال جهان گذرنده گذرنده ست سرما سپس گرما سرّا پس ضرّا.ناصرخسرو. ناز دنیا گذرنده ست ترا گر بهشی سزد ار هیچ نباشد بچنین ناز نیاز. ناصرخسرو. و هرگاه که متقی در کار این جهان گذرنده تأملی کند، هرآینه مقابح آن را به نظر بصیرت بیند. (کلیله و دمنه). جملهٔ دنیا ز کهن تا به نو چون گذرنده ست نیرزد به جو.نظامی. مرد گذرنده چون درو دید شکلی و شمایلی نکو دید.نظامی. || ناپایدار. مقابل پاینده.
کلمات همقافیه با «گذرنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر