معنی گذرانیدن
8 بازدید
[ گُ ذَ دَ ] (مص) عبور دادن: اجازة؛ گذرانیدن کسی را از جای. اختلال؛ گذرانیدن در چیزی نیزه را و دوختن به آن. تصعید؛ گذرانیدن چیزی را. اَمَرَّهُ علی الجسر؛ گذرانید او را بر پل. (منتهی الارب): پس حارث بن کلده را بگذرانیدند [ از اسراء پدر ] ....پیغمبر علیه السلام عاصم بن ثابت را گفت او را بکش. (ترجمهٔ طبری بلعمی). گفتی [ حجاج ] حیلت باید کرد تا مگر [ مادر عبداللََّه زبیر ] بر پسرش بتوانند گذرانید تا خود چه گوید. (تاریخ بیهقی). مرا بر مرکب نشاندند و از آن دو کوه گذرانیدند. (انیس الطالبین نسخهٔ خطی مؤلف ص ۲۰۸). || طی کردن. بسر آوردن : بشاهی بسی بگذرانیده ام بسانیک و بد در جهان دیده ام.فردوسی. || هضم کردن. تحلیل دادن. تحلیل کردن. گواردن. - از دم شمشیر گذرانیدن؛ کشتن به شمشیر. - درگذرانیدن؛ برتر بردن. بالاتر بردن. از اندازه خارج شدن و خارج کردن : قاضی چو سخن بدین غایت رسانید و ز حد قیاس ما اسب مبالغه درگذرانید. (گلستان). - گذرانیدن شاهد؛ به گواهی آوردن گواه. گواه آوردن. نشان دادن بینه را. || گذرانیدن کار. امضاء. امر.
کلمات همقافیه با «گذرانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر