معنی گداخته شدن
9 بازدید
[ گُ تَ / تِ شُ دَ ] (مص مرکب) ذوب شدن. آب شدن. حل شدن: نحول؛ گداخته شدن تن. (مجمل اللغه). حرض؛ گداخته شدن. (دهار). گداخته شدن از اندوه یا از عیش. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان القرآن). انهمام؛ گداخته شدن. (تاج المصادر بیهقی). گداخته شدن پیه و جز آن. انصهار؛ گداخته شدن. (منتهی الارب). شُفوف؛ گداخته شدن تن. (تاج المصادر بیهقی). ذوب، ذوبان؛ گداخته شدن. (تاج المصادر بیهقی). اِمزِهلال؛ گداخته شدن برف. و مقلوب ازمهلال است. هیع؛ گداخته شدن ارزیز. مَعّ؛ گداخته شدن. اصهیرار؛ گداخته شدن. (منتهی الارب): من نیز چندان بگریستم که آن حال که بروی من بود از اشک چشم من گداخته شد. (قصص الانبیاء ص ۷۰).
کلمات همقافیه با «گداخته شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر