معنی گاهی
7 بازدید
(ق) زمانی. وقتی. در بعض ازمنه. پس از مدتی طویل بعض وقتها. احیاناً: شبان تاری بیدار چاکر از غم عشق گهی بگرید و گاهی بریش برفوزد.طیّان. گاهی چو گوسفندان در غول جای من گاهی چو غول گرد بیابان دوان دوان. ابوشکور. به آب اندرافکند شاه دلیر سرش گه زبر بود و گاهی بزیر.فردوسی. خورش گور و پوشش هم از چرم گور گیا خورد گاهی و گاه آب شور. فردوسی. در بستر بد یار و من از دوستی او گاهی بسرین تاختم و گاه بپائین. ؟ (فرهنگ اسدی چ اقبال ص ۳۷۹ و نسخهٔ نخجوانی). - امثال: گاهی با خدا گاهی با رسول گاهی به ادا گاهی به اصول. (امثال و حکم دهخدا). مادر دزد گاهی سینه میخورد گاهی سینه میزند. (امثال و حکم دهخدا). || باری. کرتی. نوبتی. || هیچگاه. هیچوقت. هرگز (در جملهٔ منفی)، فی المثل: لاافعله ما ارزمت ام حائلٌ؛ یعنی تا وقتی که ناله کند مادر بچه نوزاده یعنی گاهی. (منتهی الارب). انک لن تفلح العالم و لاقابل و لاقاب و لاقباقب... یعنی تو گاهی رهایی نیابی. (منتهی الارب). یبس (محرکة)؛ خشک اصلی که گاهی تر نگردیده باشد. (منتهی الارب). قرین؛ دیو که با مردم باشد و گاهی جدا نشود. (منتهی الارب).(ص نسبی) منسوب به گاه بمعنی تخت و سریر. لایق تخت و سریر: زمین هفت کشور بشاهی تراست سپاهی و گاهی و راهی تراست.فردوسی. نه چاهی را بگه دارد نه گاهی را بچه دارد ز عفوش بهره ورتر هر که او افزون گنه دارد. فرخی.
کلمات همقافیه با «گاهی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هی» برای سرودن شعر