معنی کوهکوب
5 بازدید
(نف مرکب) آنکه کوه را بکوبد و بکند. (فرهنگ فارسی معین). || کوبنده و خردکنندهٔ کوه : بزیر اندرون آتش و نفت و چوب ز بر گرزهای گران کوه کوب.فردوسی. || درنوردندهٔ کوه. که کوه را درنوردد. که از کوه عبور کند. که کوه را قطع کند: جاری به کوه و دریا چون رنگ و چون نهنگ آن کوه کوب هیکل دریاگذار باد. مسعودسعد. || کنایه از اسب و شتر است. (برهان) (آنندراج). کنایه از اسب و شتر قوی. (فرهنگ فارسی معین). اسب و شتر. (ناظم الاطباء): کوه کوبان را یکان اندرکشیده زیر داغ بادپایان را دوگان اندر کمند افکنده خوار. فرخی.(اِخ) فرهاد را نیز گویند که عاشق شیرین بود. (برهان) (آنندراج). فرهاد عاشق شیرین. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «کوهکوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر