معنی کونسته
6 بازدید
[ نَ تَ / تِ ] (اِ مرکب) (از: کون + استه). استخوان کون. (فرهنگ فارسی معین). || جفته و سرین و کفل آدمی را گویند. (برهان). کونه. سرین را گویند و قیل طرف سرین و این لغت مستعمل و معروف بین الناس است. (آنندراج) (انجمن آرا). کفل. کپل. عجز. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). سرین و جفته و کفل آدمی و اسب. (ناظم الاطباء): و چون بکوبند و اندر زیت آغارند ... چون بر کونسته طلا کنند عرق النسا را سود کند. (الابنیه عن حقایق الادویه، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و عرق النساء را منفعت کند چون بر کونسته ضماد کنند. (الابنیه عن حقایق الادویه، یادداشت ایضاً). چون که کونسته ناگهان بجهد مژدهٔ دولت و مراد دهد. (ناظم رسالهٔ اختلاجات از آنندراج). القطاة؛ کونستهٔ اسب. (السامی فی الاسامی، یادداشت ایضاً). الأبزخ؛ آن اسب که کونستهٔ وی فرونشسته باشد. (مهذب الاسماء، یادداشت ایضاً). التعجز؛ بر کونستهٔ ستور نشستن. (زوزنی، یادداشت ایضاً). بوص؛ کونستهٔ مردم. (مهذب الاسماء، یادداشت ایضاً).
کلمات همقافیه با «کونسته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر