معنی کونده
46 بازدید
[ دِهْ ] (نف مرکب) کون دهنده. مفعول. امرد. (فرهنگ فارسی معین). مفعول. کسی که برای فعل بد آماده است. و مفعول واقع شده (یا حتی شغل خود را این عمل قرار داده است). (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمالزاده).[ کَ وَ دَ / دِ ] (اِ) جوالی بود که کاه در آن پر کنند و آن بر مثال دام باشد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۵۰۶). چیزی باشد از گیاه بافته همچون دام که کاه بدان بکشند. (صحاح الفرس). چیزی باشد که آن را مانند دام از علف بافند و در آن کاه و سرگین و امثال آن کنند و بر شتر و الاغ بار کرده هر جا که خواهند برند. (برهان) (آنندراج). چیزی که از گیاه بافند شبکه دار و کاه بدان کشند. (فرهنگ رشیدی). چیزی مانند تور که از علف بافند و در آن کاه و سرگین و جز آن ریخته بر خر و شتر بار کرده هر جا خواهند برند. (ناظم الاطباء). جوال. (فرهنگ فارسی معین). جوالی از گیاه بافته بر مثال دام و کاه کشان دارند. تور و دام کاه زدن. تور علفی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): مانند کسی که روز باران بارانی پوشد از کونده.لبیبی (از لغت فرس). || شبکه. (مهذب الاسماء). || (ص) سوراخ سوراخ چون دام و تور. مشبک. هر چیز سوراخ سوراخ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): همی زند نفس سرد با هزار نفس در کوندهٔ ویران دریچه های دمان. قریع الدهر (یادداشت ایضاً). || خربزهٔ نارسیده را نیز گویند. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). اسم بطیخ خام است. (انجمن آرا). اسم فارسی بطیخ خام است. (فهرست مخزن الادویه).[ کَ وَ دَ / دِ ] (اِخ) نام محلی کنار جادهٔ طهران و قزوین میان قشلاق و حصار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نام دهی در چهارفرسخی قزوین که منزلگاه از طهران به قزوین است. (ناظم الاطباء). و رجوع به کوندج شود.
کلمات همقافیه با «کونده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر