معنی کوم
10 بازدید
[ کَ ] (ع اِ) کس زن، یا عام است. (از منتهی الارب). کس زن. (آنندراج). کس زن یا هر حیوانی. (ناظم الاطباء).[ کَ ] (ع مص) کومة. گاییدن زن را. (منتهی الارب) (آنندراج): کام الرجل امرأته کوماً و کومة؛ گایید آن مرد زن خود را. || برجستن نریان بر مادیان. (ناظم الاطباء). برجستن اسب نر بر مادیان. (منتهی الارب). گشنی کردن اسب. (تاج المصادر بیهقی).[ کَ وَ ] (ع مص) بزرگ کوهان گردیدن ناقه. (منتهی الارب) (آنندراج). بزرگ کوهان گردیدن ماده شتر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).(ع اِ) گلهٔ شتران. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). گله ای از شتر. ج، اکوام. (از اقرب الموارد). || جِ اَکوَم، کوماء. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).(اِ) گیاهی باشد خوشبوی که آن را اذخر گویند. (برهان). گیاهی است خوشبوی بعضی اذخر را دانسته اند. (آنندراج). نام گیاهی است خوشبوی. (فرهنگ جهانگیری). گیاه اذخر. (ناظم الاطباء). اذخر. گورگیاه. (فرهنگ فارسی معین). سروری گفته که در تاج الاسامی به معنی اذخر آمده. (آنندراج): من از خط تو نخواهم بخط شد ار به مثل برآید از بر گلبرگ کامگار تو کوم. سوزنی (از فرهنگ جهانگیری). اذخر؛ گیاهی است خوشبو که آن را کوم خوانند. (منتهی الارب). || آن سبزه که بر کنار حوض و رود روید. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۴۵). سبزه ای که از کنار آب و حوض خیزد. (فرهنگ اسدی نخجوانی). سبزه ای که کنار حوض و رود روید. (فرهنگ فارسی معین): آن حوض و آب روشن و آن کوم گرد او روشن کند دلت چو ببینی هرآینه. بهرامی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۴۵). || گیاهی است که در زمین شیار کرده پیدا شود و بیخ و ریشهٔ آن همچو نی باشد. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آن گیاه خشک بود که در شدکار یابند که بنش چون بن نی باشد. (حاشیهٔ «س» لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۴۵). گیاهی است خشک که در شخم زدن زمین یابند و بنهٔ آن چون درخت نی بود. (حاشیهٔ برهان چ معین). رجوع به کومک شود.(اِ) (پشتو و هروی) گریبان : سر به کوم فراکرد. (طبقات انصاری از فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «کوم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وم» برای سرودن شعر