معنی کوف
6 بازدید
(اِ) پرنده ای است به نحوست مشهور که آن را بوم و چغد نیز گویند و آن دو قسم می باشد: کوچک و بزرگ، کوچک را چغد و بزرگ را بوم خوانند. (برهان). به معنی بوم است که به نحوست معروف است و بزرگ آن را خرکوف گویند. (آنندراج) (فرهنگ رشیدی). کوچ بود و آن جنسی هست از مرغان کوچک، در آذربایجان باشد کنکی [ ظ. کنگر ] خوانند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۴۶). کوف مرغی باشد که او را بوم گویند و جغد گویند و کوچ گویند که در ویرانه ها باشد. کوف جغد بود و جغو نیز گویند. (حاشیهٔ لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۴۶). جغد. چغو. کنگر. کوچ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در خراسان کیف گویند. (حاشیهٔ برهان چ معین): چون در او عصیان و خذلان تو ای شه راه یافت کاخها شد جای کوف و باغها شد جای خاد. فرخی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۴۶). جایی که بود آن دلستان با دوستان در بوستان شد گرگ و روبه را مکان شد کوف و کرکس را وطن. امیرمعزی اتفاق چنان افتاد که در گور شکافی بود و در آن شکاف کوفی آشیانه کرده چون آواز لیلی اخیلیه بشنود از آنجا بپرید و آوازی کرد. (تفسیر ابوالفتوح، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گهی با کوف در ویرانه بودیم گهی با صوف در کاشانه بودیم. عطار (اسرارنامه). کوف آمد پیش چون دیوانه ای گفت من بگزیده ام ویرانه ای. عطار (منطق الطیر). چون باز سپید دست سلطانی تو ویرانه چه می کنی تو چون کوف آخر. عطار. نشاند بی هنران را به جای اهل هنر ندید هیچ تفاوت ز کوف تا به همای. ابن یمین (از آنندراج). || شانهٔ جولاهگان را نیز گفته اند. (برهان). در برهان به معنی شانهٔ جولاهگان هم نوشته. (آنندراج). شانهٔ جولاهگان. (ناظم الاطباء).[ کَ ] (ع مص) دوباره دوختن کرانه های ادیم را بر یکدیگر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کاف الادیم یکوفه کوفاً؛ اطراف ادیم را دوباره دوخت. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «کوف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وف» برای سرودن شعر