معنی کوشان
7 بازدید
[ کَ ] (ع اِ) نوعی از خوردنی اهل عمان که از برنج و ماهی سازند. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): و طعامهم [ طعام اهل الصین ] الارز و ربما طبخوا معه الکوشان فصبوه علی الارز فاکلوه. (اخبار الصین و الهند ص ۱۱).(نف) کوشش و سعی و جهد کننده را گویند. (برهان) (آنندراج). کوشش نماینده و جد و جهد کننده. (ناظم الاطباء): از این سو از آن سو خروشان شدند به رزم اندرون سخت کوشان شدند. فردوسی. چرخ گردان بود به هفت اقلیم جسم کوشان بود به پنج حواس. مسعودسعد. چو باد از کوه و از دریاش راند بر هوا ماند به کوشان پیل و کرگندن به جوشان شیر و اژدرها. شمعی (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). || (ق) در حال کوشیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در حال کوشیدن. سعی کنان. (فرهنگ فارسی معین).(اِخ) نام سلسله ای از شاهان که از نژاد یوه چی یا از اصل «سکه ها» بودند و اندکی پس از مرگ گوندفارس بر قندهار و پنجاب مستولی شدند. (حاشیهٔ برهان چ معین ذیل کشان). رجوع به کوشانیان، کَشان یا کُشان، کَشانی یا کُشانی و کُشانیة یا کُشانیّة شود.(اِخ) بعضی را گمان چنان است که مقصود از این لفظ ملکهٔ کوش می باشد و دیگران برآنند که قصد از ملک کوش است. (از قاموس کتاب مقدس).
کلمات همقافیه با «کوشان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر