معنی کوز
38 بازدید
(ص) دو تا اندرآمده و کژشده. (فرهنگ اسدی). پشت خمیده و دوته شده را گویند خواه از پیری و خواه از علت دیگر. (برهان) (از آنندراج). پشت دوتا و خمیده خواه از پیری و یا علتی دیگر. (ناظم الاطباء). کوژ. قوز. پشت خمیده. دوتا. (فرهنگ فارسی معین). چفته. کوژ. کژ. دوتاه. خم. بخم.خمیده. کج. معوج. احدب. منحنی. کمانی. مقوس. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): چو دی رفت فردا نیامد هنوز نباشم ز اندیشه امروز کوز.فردوسی. بدو گفت کای پشت بخت تو کوز کسی از شما زنده مانده ست نوز.اسدی. هر آنکه با تو ندارد چو تیر دل را راست ز رنج قامت او کوز چون کمان تو باد. عبدالواسع جبلی. گفتم که ایا با تو دلم چون قد تو راست چون زلف تو پشت من اندر غم تو کوز. سوزنی. در و دشت را شبنم چرخ کوز کند ایمن از تف و تاب تموز.نظامی. چفته پشتی نعوذبالله کوز چون کمانی که برکشند به توز.نظامی. موی به تلبیس سیه کرده گیر راست نخواهد شدن این پشت کوز.سعدی. - کوزکوز رفتن؛ دولادولا رفتن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خمیده رفتن. با قامتی خمیده و دوتا راه رفتن : نیست عجب دزدی کردن به روز وین عجب آمد که رود کوزکوز. امیرخسرو. || کنایه از فلک هم هست. (برهان) (آنندراج). آسمان و فلک. (ناظم الاطباء). - گنبد کوز؛ فلک. آسمان. (فرهنگ فارسی معین). کنایه از آسمان. کنایه از فلک و چرخ و سپهر: میل در سرمه دان نرفته هنوز بازیی بازکرد گنبد کوز.نظامی. و رجوع به گوژ شود.[ کَ / کُو ] (اِ) پشته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به کوزبندی شود. || در شواهد ذیل ظاهراً به معنی قطعه زمین زراعتی و «کرد» یا «کرت» استعمال شده است: دیگر کرمی که آن را مطبق گویند و به اصطلاح اهل قم آن را غیر ساباط گویند مثل باغات و کروم قم آن بپیمایند دو دانگ جهت سواقی که آن را به زبان قمی کوز گویند در حساب نیارد. (تاریخ قم ص ۱۰۷). در حاشیهٔ مثنوی چ علاءالدوله در بیت ذیل: توبه کردی او به کردی مودعه زآنکه ارض اللََّه آمد واسعه. می نویسد: کرد، بمعنی کوز و کردو است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || در شهریار، گودالی است که مو در لب آن کاشته می شود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).(اِ) مقدار شش قسط. معادل شش قسط. (مفاتیح العلوم خوارزمی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || در شاهد ذیل اگر کوز مصحف کلمهٔ دیگری مانند گرز و جز آن نباشد ظاهراً یکی از آلتهای جنگ بوده است : معاذبن مسلم فرمود تا آلتهای حرب بسیار ساخته کردند و سه هزار مرد کاری را با تیشه ها و بیلها و کوزها و تبرها و از هر جنس صناعت وران که اندر لشکر به کار آیند مهیا کرد. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۸۴).[ کَ ] (ع مص) به کوزه آب خوردن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || گرد آوردن. (منتهی الارب) (آنندراج). جمع کردن چیزی را. (از اقرب الموارد): کازه کوزاً؛ جمع کرد و گرد آورد آن را. (ناظم الاطباء).[ کِ وِ ] (اِ) کِوِژ. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کوژ شود.(معرب، اِ) آبجامه ای است معروف. ج، کیزان، اکواز، کِوَزة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). آوندی است دارای دسته و لوله و یا ظرفی است کوچکتر از ابریق. این کلمه دخیل است. (از اقرب الموارد). کوزه. (دهار). فارسی معرب. (ثعالبی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کوزه و آبجامه. (ناظم الاطباء): سرایهاش چو کوز شکسته کرد از خاک بهارهاش چو نار کفیده کرد از نار.فرخی. بر من چون روز روشن شد که تو باد پیموده ای و کوز پوده شکسته ای. (سندبادنامه ص ۹۸). و رجوع به کوزه شود.[ کَ وَ ] (اِ) حشره ای است سیاه رنگ از راستهٔ قاب بالان که جثه اش به اندازهٔ یک سوسک معمولی و یا بزرگتر است. این حشره در نقاط تاریک زیرزمینها و آشپزخانه های قدیمی می زید. حشره ای است شبرو، یعنی روزها استراحت می کند و شبها از لانه اش خارج می شود. از لار و حشرات دیگر و باقیماندهٔ غذاها تغذیه می کند. حرکات کوزکند است و هرگز پرواز نمی کند. خرچسانه. خرچسونه. کوزوک. خبزدوک. گوزک. خنفساء. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «کوز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وز» برای سرودن شعر