معنی کهولت

معنی کهولت

6 بازدید
[ کُ لَ ] (ع مص) دومو شدن یعنی در ریش موی سیاه و سفید پیدا شدن. (غیاث). دومویه شدن ریش. (ناظم الاطباء). دومو (سیاه و سفید) شدن ریش. || پیر شدن. || (اِمص) دومویی. (فرهنگ فارسی معین). کهلی. دومویی. دومویگی. میانه سالی. عاقل مردی. عاقله زنی. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و چون در حد کهولت و موسم عقل و تجربت رسند... صحیفهٔ دل را پرفواید بینند. (کلیله و دمنه). || پیری. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین) (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - به کهولت رسیدن روز؛ نزدیک به پایان رسیدن آن. به آفتاب زردی رسیدن : با اهل شرک جنگ بپیوستند و چون روز به کهولت رسید و شهباز آفتاب چنگ در پردهٔ... غراب آویخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۵۵ و چ قویمی ص ۲۱۳). || سستی و کاهلی. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «کهولت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید