معنی کهن گشتن

معنی کهن گشتن

6 بازدید
[ کُ هَ / هُ گَ تَ ] (مص مرکب) پیر شدن. به سن کهولت و سالخوردگی رسیدن : سرای سپنج است بر راه رو تو گردی کهن دیگر آید به نو.فردوسی. اگر زآهنی چرخ بگْدازدت چو گشتی کهن باز نَنْوازدت.فردوسی. چنین گفت پرسنده را سروبن که شادان بدم تا نگشتم کهن.فردوسی. ای گشته کهن به کار دیوی وَاکنون به نوی شده خدایی.ناصرخسرو. کهن گشتی و نو بودی تو بی شک کهن گردد نو ار سنگ است و خاره. ناصرخسرو. مادری دیدی که فرزندش کهن گردد هگرز چون کهن مادرْش را بسیار بازآید نوی. ناصرخسرو. چو خدمتگزاریت گردد کهن حق سالیانش فرامش مکن. سعدی (بوستان). رجوع به کهن شدن شود. || از رونق و رواج افتادن. بر اثر گذشت روزگار از مقبولیت چیزی کاسته شدن. بر اثر مرور زمان از جلوه و زیبایی چیزی کم شدن : همه سخته باید که راند سخن که گفتار نیکو نگردد کهن.فردوسی. سه دیگر بدانی که هرگز سخن نگردد برِ مرد دانا کهن.فردوسی. کهن گشته این داستانها ز من همی نو شود بر سر انجمن.فردوسی. کهن گشت این نامهٔ باستان ز گفتار و کردار آن راستان.فردوسی. که این داستانها و چندین سخن گذشته بر او سال و گشته کهن.فردوسی. نو شعرهای حجت بر خویشتن به حجت برخوان اگر کهن گشت این گفتهٔ کسائی. ناصرخسرو. کهن گردد اکنون حدیث افاضل چو از عقل او حلهٔ علم نو شد.خاقانی. || فراموش شدن. از یادها رفتن. از لوح خاطر محو شدن : که هرگز نگردد کهن نام نو برآید ز مردی همی کام نو.فردوسی. همی نام جستی میان دو صف کنون نام جاویدت آمد به کف که تا در جهان مردم است و سخن چنان نام هرگز نگردد کهن.فردوسی. - کهن گشتن رنج کسی؛ ضایع و تباه شدن آن. پاداش زحمات کسی فراموش شدن یا به تأخیر افتادن. تلاش و کوشش کسی بی اجر ماندن : بسی رنج برداشتی زین سخن نمانم که رنج تو گردد کهن.فردوسی. رجوع به ترکیب «کهن شدن رنج» ذیل «کهن شدن» شود. || دیر ماندن. بسیار توقف کردن. بسیار درنگ کردن. دیر زیستن : ستاینده ای کو زبهر هوا ستاید کسی را همی ناسزا شکست تو جوید همی زآن سخن ممان تا به پیش تو گردد کهن.فردوسی. هر آن زیردستی که فرمان شاه به رنج و به کوشش ندارد نگاه بود زندگانیش با درد و رنج نگردد کهن در سرای سپنج.فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «کهن گشتن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید