معنی کهنه گشتن
5 بازدید
[ کُ نَ / نِ گَ تَ ] (مص مرکب) کهنه گردیدن. ازکارافتاده و فرسوده شدن. || از چشم افتادن. مورد بی اعتنایی قرار گرفتن : بدو گفت رامشگری بر در است که از من به سال و هنر برتر است نباید که در پیش خسرو شود که ما کهنه گردیم و او نو شود.فردوسی.
کلمات همقافیه با «کهنه گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر