معنی کهتری
5 بازدید
[ کِ تَ ] (حامص مرکب) خردی و کوچکی. (ناظم الاطباء). || چاکری. زیردستی. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). فرمانبری. خدمتگزاری : بگفتند هر یک که ما کهتریم اگر کهتری را خود اندرخوریم.فردوسی. ور ایدون که نایم به فرمانبری برون برده باشم سر از کهتری.فردوسی. همه کهتری را بیاراستند همه بدره و برده ها خواستند.فردوسی. بیابی به نزدیک ما مهتری شوی بی نیاز از بد کهتری.فردوسی. کنون گر نگیری ره کهتری نیایی برِ شه به فرمانبری.فردوسی. از کهتری به مهتری آن کس رسد که او توفیق یابد و کند این خدمت اختیار.فرخی. کند کهتری آرزو مهتران را که او رای دارد به کهترنوازی.سوزنی. او مالک الرقاب دو گیتی و بر درش در کهتری مشجره آورده انبیا.خاقانی. وی پهلوان ملکت داودیان به گوهر شایم به کهتریت که بد گوهری ندارم. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۲۸۲). || خردسالی. (ناظم الاطباء). رجوع به کهتر شود.
کلمات همقافیه با «کهتری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر