معنی کنگری
5 بازدید
[ کَ گَ ] (اِ مرکب) صمغ کنگر را گویند و آن را کنگرزد نیز خوانند. (برهان) (آنندراج) (فرهنگ فارسی معین). صمغ کنگر که کنگرزد نیز گویند و خوردن آن به آسانی قی آورد. (ناظم الاطباء).[ کَ گَ ] (ص نسبی) منسوب به کنگر. (فرهنگ فارسی معین).[ کُ گُ ] (ص نسبی) منسوب به کُنگُر. (فرهنگ فارسی معین): تو مردم کریمی من کنگری گدایم ترسم ملول گردی با این کرم ز کنگر. فرخی (از فرهنگ فارسی ایضاً). رجوع به کنگر شود.[ کِ گِ ] (اِ) به معنی کنگره است که سازی باشد که هندوان نوازند. (برهان) (آنندراج). کنگره و سازی مر هندیان را. (ناظم الاطباء). زنبوره. و رجوع به زنبوره در همین لغت نامه شود. || نوعی از بربط. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «کنگری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر