معنی کنگاج
6 بازدید
[ کِ / کَ ] (ترکی -مغولی، اِ) مشورت باشد یعنی به واسطهٔ کاری و مهمی با شخصی صلاح بینند و مشورت کنند. (برهان). به معنی کنگاش. به عربی مشورت گویند. (فرهنگ رشیدی). صلاح و پند و نصیحت و مشورت و تدبیر. (ناظم الاطباء). کَنگاش. و رجوع به کنگاش شود: حسام الدین را بخواند که عزیمت بغداد مصمم است و به کنگاج تو احتیاج است. (تاریخ رشیدی). نوروز و قتلغشاه و غیره به کنگاج خلوتی ساختند. (تاریخ غازانی از فرهنگ فارسی معین)... در غوطهٔ کنگاج افتادند نتیجهٔ مشورت آن بود که... (تاریخ سلاجقهٔ کرمان). و رجوع به کنکاج و کنکاس و کنگاش و ترکیبهای زیر شود. - کنگاج رفتن؛ مشورت کردن : و فرمود که با شما کنگاج می رود که به کدام راه اولیتر است. (جهانگشای جوینی). اگر سر مویی از آن نگردد و نقصان بدان راه یابد اساس امور اختلال پذیرد و جماعتی را که کنگاج رفته است از دست برگیرند. (جهانگشای جوینی). در این مصالحه کنگاج رفت با اصحاب به جمع گفتند القصه سوی خانه گرای. نزاری قهستانی (از جهانگیری ج ۲ ص ۱۸۸۱). - کنگاج کردن؛ مشورت کردن. مصلحت دیدن : کنگاج کردند و اتفاق نمودند که سابق را در قبض آرند و هلاک کنند. (تاریخ سلاجقهٔ کرمان). این سه امیر محتشم که لشکرکش بودند و غلام مؤیدالدین ریحان کنگاج کردند. (تاریخ سلاجقهٔ کرمان). بعد از آن خواجه نصیرالدین طوسی را طلب فرمود و با وی کنگاج کرد. (تاریخ رشیدی). و در عموم قضایا با دوقوزخاتون مشورت و کنگاج کن. (تاریخ رشیدی). حکم قضا در جهان نفاذ نیابد تا نکند با نفاذ امر تو کنگاج. خواجوی کرمانی. پس امراء غز و معارف کنگاج کردند. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۴۱).[ کَ ] (اِ) سرطان و خرچنگ. (برهان). سرطان. (ناظم الاطباء) (از بحر الجواهر).
کلمات همقافیه با «کنگاج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر