معنی کنوع
5 بازدید
[ کُ ] (ع مص) فراهم آمدن و منقبض گردیدن و ترنجیدن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). با هم آمدن اعضا. (تاج المصادر بیهقی). || آزمند و حریص گشتن. (آنندراج): کنع فی الامر؛ آزمند و حریص گشت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کنع الرجل فی الشی ء؛ طمع کرد آن مرد در آن چیز. (ناظم الاطباء). || چفسیدن مشک در جامه. (منتهی الارب) (از آنندراج). چسبیدن مشک به جامه. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || گریختن از کار و بددل شدن. (آنندراج): کنع عن الامر؛ گریخت از آن و بددل شد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || زدن بر انگشتها چندانکه خشگ گرداند آب را. || سوگند خوردن به خدای برتر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || فروتنی و نرمی کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). فروتنی کردن و نرمی نمودن. (ناظم الاطباء). فروتنی نمودن. (تاج المصادر بیهقی). نزدیکی به خواری و تذلل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || به غروب مایل شدن ستاره. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پر فراهم آوردن مرغ وقت فرود آمدن از هوا. (از منتهی الارب) (آنندراج). فراهم آوردن عقاب پرها را وقت فرود آمدن از هوا. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || نزدیک آمدن کار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (آنندراج). نزدیک آمدن. (تاج المصادر بیهقی).
کلمات همقافیه با «کنوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر