معنی کنف

معنی کنف

5 بازدید
[ کَ نَ ] (اِ) ریسمان را گویند که از پوست کتان تابند و آن به غایت محکم و مضبوط می باشد. (برهان). همان کنب است... یعنی ریسمان که از پوست کتان ببافند. (انجمن آرا). همان کنب به معنی ریسمان. (غیاث). ریسمان که از پوست کتان تابند و به غایت محکم باشد. (ناظم الاطباء). ریسمانی را گویند که از پوست کتان تابند و آن به غایت مضبوط می باشد و این همان کنب است. (آنندراج): وعده ای می ننهم هین من و قتال و کنف مهلتی می ندهم هین من و جلاد و دوال. انوری (از انجمن آرا). || کنب و شاهدانه. (ناظم الاطباء). گیاهی است از تیرهٔ پنیرکیان که مانند کتان از الیاف آن جهت تهیهٔ طناب و گونی و پارچه های ضخیم استفاده می کنند. کنب. شاهدانهٔ مصری. شاهدانهٔ صحرایی. ثیل بلدی. قنب بری. (فرهنگ فارسی معین). ظاهراً کنب بری یا شهدانج بری را گویند و از الیاف آن طناب و جامه های سطبر و درشت کنند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گیاهی است از تیرهٔ پنیرکیان با رشته های بافتنی (برای طناب و پارچه های ضخیم). (از گیاه شناسی گل گلاب چ ۳ ص ۲۳۸). شهدانه. شاهدانه. شهدانق. شهدانج. کنب. قنب. گیاه لیفی معروف. علفی که از آن گونی و کتان خشن بافند و قسمی از آن که بنگ کنف گویند شاهدانه است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کنف آبی؛ گیاهی است یک ساله از تیرهٔ مرکبان به ارتفاع ۱۵ تا ۱۶ سانتیمتر و گاهی یک متر که در دشتها و نواحی کوهستانی همهٔ نقاط اروپا و ایران می روید. برگهایش متقابل و منقسم به ۳ تا ۵ قطعهٔ دندانه دار است. نهنج آن شامل گلهای لوله ای زردرنگ و برگه های برگ مانند است. ثیل مائی. دودندان. (فرهنگ فارسی معین). کنف هندی؛ گیاهی است به نام شاهدانه. (فرهنگ فارسی معین).
[ کَ ] (ع مص) دست بر سر پیمانه نهادن وقت پیمودن، تا بگیرد گندم و جز آن. (منتهی الارب). دست بر سر پیمانه نهادن کیال وقت پیمودن تا بگیرد گندم و جز آن. (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || فراز گرفتن و احاطه کردن و نگاه داشتن چیزی را. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نگاه داشتن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). || یاری نمودن. (منتهی الارب) (آنندراج). یاری کردن. (ناظم الاطباء) (المصادر زوزنی) (از اقرب الموارد). || کنیف ساختن چیزی را. || کنیف ساختن جهت سرای. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || حظیره و جای خواب ساختن برای شتران و غیره . (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس) (از معجم متن اللغة).
[ کَ نَ ] (ع اِ) کرانه و جانب و ناحیه و طرف. (برهان). جانب و کناره. (غیاث). کرانه و جانب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جانب. (اقرب الموارد): هم ز حق ترجیح یابد یک طرف زآن دو یک را برگزیند زان کنف.مولوی. || بال مرغ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از برهان) (از اقرب الموارد). ج، اکناف. (از اقرب الموارد). || حفظ: یقال انت فی کنف اللََّه؛ ای فی حرزه و ستره. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). حفظ. (آنندراج). پناه. (غیاث). حرز و حمایت و ستر و پناه نگاه داشتن. (برهان): ای خیل ادب صف زده اندر کنف توای علم زده بر در فضل تو معسکر. ناصرخسرو. مقصود جان تست جهان را که جان تو زاین رو همیشه در کنف زینهار باد. مسعودسعد. تا جان خلق در کنف تن بود عزیز جان و تن تو در کنف کردگار باد. مسعودسعد. بداری همی در کنف خلق را جهاندار دارادت اندر کنف. مسعودسعد (دیوان ص ۴۱۳). کبک با باز کند شادی در دولت تو آهو از شیر خورد در کنف عدل تو شیر. معزی. و خلایق اقالیم عالم را در کنف رعایت و حمایت او آورده. (کلیله و دمنه). جان در کنف شاه است از حادثه نهراسد عیسی زبر چرخ است از دار نیندیشد. خاقانی. در کنف صدر تو است رخت فضایل مقیم با شرف قدر تست بخت افاضل به کار. خاقانی. در کنف درع تو جولان زند بر سر درع تو که پیکان زند.نظامی. آرام یافت در حرم امن وحش و طیر و آسوده گشت در کنف عدل انس و جان. (از ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۵۲). در ضمان نصرت و کنف قدرت روی با غزنه نهاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۷۵). او را در کنف رعایت و حیاطت خویش می داشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۴۷). جود پیدا و وجود از نظر خلق نهان نام در عالم و خود در کنف سر خدای. سعدی. || سایه. (منتهی الارب) (آنندراج). ظل. (برهان) (اقرب الموارد).
[ کُ نُ ] (ع ص، اِ) جِ کَنوف و کنیف. (ناظم الاطباء). جِ کَنیف. (اقرب الموارد). جِ کنیف. مستراحها. مبالها. (فرهنگ فارسی معین): «و این نام غایط از آن افتاد که عرب را کنف نبود در جدران، در زمان اول به صحرا می شدند...». (کشف الاسرار ج ۲ ص ۵۱۸ از فرهنگ فارسی معین). و رجوع به مادهٔ بعد شود.
[ کُ ] (ع اِ) جِ کَنوف و کَنیف. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). و رجوع به کُنُف و کَنیف شود.
[ کِ ] (ع اِ) توشه دان شبان که در آن آلات خود را نگاه دارد. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || کیسهٔ رخت ریزه و ردی تاجر. (منتهی الارب) (آنندراج). کیسه ای که تاجر رخت و متاع اسقاط و ردی ء خود را در آن نهد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
[ کِ نِ ] (ص) (در تداول عامه) شرم زده و افسرده. وجههٔ خود را از دست داده: «دختر یک باره کنف شد و احساس حقارت شدیدی کرد». (فرهنگ فارسی معین). || دارای چین و چروک و کثیف شده (پارچه و مانند آن). (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کنفت شود.

کلمات هم‌قافیه با «کنف»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نف» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید