معنی کنع
5 بازدید
[ کَ نَ ] (ع مص) درکشیدن و خشک گردیدن انگشتان: کنع اصابعه کنعاً. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). با هم آمدن انگشت. (تاج المصادر بیهقی). || همیشگی ورزیدن و لازم گرفتن چیزی را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). لزوم و دوام. (از اقرب الموارد). || بر زمین نگونسار افکنده شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ کَ نِ ] (ع ص) پیر درترنجیده اندام. (منتهی الارب) (آنندراج). (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || درکشیده و خشک شده. (ناظم الاطباء). || نگونسار بر زمین افکنده شده. (ناظم الاطباء). و رجوع به مادهٔ قبل شود.[ کُ ] (ع ص، اِ) جِ اکنع. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). رجوع به اکنع شود.[ کِ ] (ع اِ) سه یک آخر شب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). اصل آن «عِنک». (نشوء اللغه ص ۱۷). و رجوع به همین کتاب ص ۱۷ و ۲۱ شود. || آبی که در نزدیکی کوه باقی مانده باشد. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «کنع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نع» برای سرودن شعر