معنی کندی کردن
7 بازدید
[ کُ کَ دَ ] (مص مرکب) سستی کردن. کاهلی کردن. تنبلی کردن : کندی مکن بکن چو خردمندان صفرای جهل را به خرد تسکین. ناصرخسرو. ور خاطرم به جایی کندی کند او را به دست فکرت سوهان کنم. ناصرخسرو (دیوان ص ۳۰۴). بدین مهلت که دادستت مشو از فکر او ایمن بترس از آتش تیزش مکن در طاعتش کندی. ناصرخسرو. دگر ره بانگ زد بر خود به تندی که با دولت نشاید کرد کندی.نظامی.
کلمات همقافیه با «کندی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر