معنی کندوری
8 بازدید
[ کَ ] (اِ) مائده و سفره باشد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۱۵۳). آن ازار بود که در سفره بود و گروهی سفره گویند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۵۱۷). سفره و دستار خوان چرمی را گویند. (برهان). سفرهٔ بزرگ که آن را دستار خوان می گویند. (غیاث) (فرهنگ رشیدی) (آنندراج). سفره بود به زبان خراسان. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). سفرهٔ چرمین که بر روی میز گسترانند. (ناظم الاطباء): گشاده در هر دو آزاده وار میان کوی کندوری افکنده خوار. بوشکور (از لغت فرس اسدی). مردی بود [ حاجب بزرگ ] که از وی رادتر و فراخ کندوری و حوصله دارتر و جوانمردتر از او کم دیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۵۶). ای بر کنار گوشهٔ کندوری سخات خوان هزارکاسهٔ نه چرخ ماحضر. بدرالدین جاجرمی (از جهانگیری). که دامنم بگرفته است و می کشد عشقی چنانکه گرسنه گیرد کنار کندوری.مولوی. جمله مهمانان در آن حیران شدند انتظار دور کندوری بدند.مولوی. || بعضی پیش انداز را گفته اند یعنی پارچه ای که در پیش سفره و روی زانو اندازند به وقت چیزی خوردن. (برهان). پیش انداز و پارچه ای که در سر سفره و سر میز بر روی زانوها گسترند. (ناظم الاطباء). || جشنی که مخصوص شرافت حضرت فاطمه سلام اللََّه علیها می گیرند و زنهای پرهیزگار باید در این جشن حاضر باشند و غذایی که در این روز طبخ می کنند نباید هیچ مردی آن را ببیند. || قسمی از کدو. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس).
کلمات همقافیه با «کندوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر