معنی کنجید
4 بازدید
[ کُ ] (اِ) کنجد. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین): وقت کشتن کنجید را و آنچ با وی بکارند. (التفهیم از فرهنگ فارسی معین). و به بغداد جو را بجوشانند و آب او بپالایند و با روغن کنجید دیگرباره بجوشانند. (نوروزنامه). کنجید و زیره و قرطم به همهٔ رستاقها به هر جریبی پانزده درهم. (تاریخ قم ص ۱۱۹ و ۱۱۲). و رجوع به کنجد در همین لغت نامه شود.
کلمات همقافیه با «کنجید»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ید» برای سرودن شعر