معنی کنجکاوی کردن
6 بازدید
[ کُ کَ دَ ] (مص مرکب) تفحص و دقت کردن. جستجو کردن. غور و امعان کردن : مدت سی سال کنجکاوی کردم قول ارسطو و فکرهای فلاطون. میرزا ابوالحسن جلوه.
کلمات همقافیه با «کنجکاوی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر