معنی کنجکاو
4 بازدید
[ کُ ] (نف مرکب) کنجکاونده. جساس. تفحص کننده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنکه کنجکاوی کند. متفحص. غوررس. (فرهنگ فارسی معین): ای بسا گنج آکنان کنجکاو کان خیال اندیش را شد ریش گاو.مولوی. روستائی شد در آخر سوی گاو گاو را می جست شب آن کنجکاو.مولوی. رجوع به مادهٔ بعد شود.
کلمات همقافیه با «کنجکاو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «او» برای سرودن شعر