معنی کنجاره
8 بازدید
[ کُ رَ / رِ ] (اِ) به معنی کنجار است که نخالهٔ کنجد و هر تخم که روغن آن را کشیده باشند. (برهان). نخالهٔ کنجد و امثال آن را گویند که روغن او را کشیده باشند. کنجار. (فرهنگ جهانگیری). کنجاله. نخالهٔ کنجد و امثال آن که روغن آن را کشیده باشند و ثفل آن باقی مانده باشد. (انجمن آرا). کسبه باشد. کنجار. (صحاح الفرس). ثفل مغزی بود که روغن او را کشیده باشند. (فرهنگ اسدی). آنچه بعد از کشیدن روغن ثفل کنجد و غیره ماند. (غیاث). کذب. عصاره. کنجال. کسب. کزب. شجر. ثفل مغزی که روغن آن را کشیده باشند. هر چیزی چون انگور و کنجد و کرچک و امثال آنها که کوفته یا فشرده و آب و یا روغن آن گرفته باشند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): مغزک بادام بودی با زنخدان سپید تا سیه کردی زنخدان را چو کنجاره شدی. اورمزدی. ز ما اینجا همی کنجاره باشد چو روغن برگرفت از ما عصاره. ناصرخسرو. تو به مثل بی خرد و علم و زهد راست چو کنجارهٔ بی روغنی.ناصرخسرو. روغن و کنجاره به هم خوب نیست ایشان کنجاره و من روغنم.ناصرخسرو. شیر حیوان اهلی، خاصه که کنجاره و سبوس خورد گرانتر و غلیظتر باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و کنجارهٔ او درشتی پوست و خارش را ببرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «کنجاره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر