معنی کنان
8 بازدید
[ کَ ] (نف، ق) از: کَن (کننده) +ان (پساوند بیان حالت). در حال کندن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): به تک بادپایان زمین را کنان در و دشت شد پر سر بی تنان.فردوسی. خلق چندان جمع شد بر گور او موکنان جامه دران در شور او.مولوی.[ کَ ] (ص) به معنی کهنه. (غیاث). به فارسی کهنه. (از آنندراج). و رجوع به کَنانَه شود.[ کُ ] (نف، ق) از: کُن (کننده) +ان (پساوند بیان حالت). در حال کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کننده و نماینده و همیشه به طور ترکیب استعمال می شود... (ناظم الاطباء). در ترکیب آید به معنی کننده و در حال کردن. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به ترکیبهای آشتی کنان، اشارت کنان، بازی کنان، پرستش کنان، پرهیزکنان، تأمل کنان، تبسم کنان، تضرع کنان، تفاخرکنان، تفرج کنان، تواضع کنان، تماشاکنان، جلوه کنان، چالش کنان، حکایت کنان، خدمت کنان، خواهش کنان، رقص کنان، زاری کنان، ستایش کنان، سرفرازی کنان، سگالش کنان، شادی کنان، غلغل کنان، فریادکنان، فشافش کنان، کرشمه کنان، ملامت کنان، ندبه کنان، نصیحت کنان، نظاره کنان، نفرین کنان، نیایش کنان و جز اینها شود. || (پسوند) مزید مؤخر امکنه: بلکنان. کوزکنان. کاغذکنان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ کِ ] (ع اِ) پوشش و پردهٔ هر چیزی. کِنّ. ج، اَکِنَّة. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). پوشش. (ترجمان القرآن) (دهار) (مهذب الاسماء) (غیاث).[ کِ ] (ع اِ) جِ کُنَّة. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به کنة شود.
کلمات همقافیه با «کنان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر