معنی کناره

معنی کناره

6 بازدید
[ کَ / کِ رَ / رِ ] (اِ) کنار هر چیز. (برهان). به معنی کنار و مرادف آن است که به معنی گوشه و کنج است. (آنندراج). برابر با کرانه. پهلوی «کنارک»، اوستائی «کرنه».(از حاشیهٔ برهان چ معین). حاشیه. (زمخشری). گوشه. (فرهنگ فارسی معین): بازار پر طرائف و بر هر کناره ای قیمتگران نشسته ستانندهٔ قیم.فرخی. آید بر کشتگان هزار نظاره پره کشند و بایستند کناره. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۶۵). تو باشی در میان، ما در کناره نباشد جز درودی بر نظاره.(ویس و رامین). خوابت همی ببرد و من انگشت ازآن زدم پیش تو بر کنارهٔ خوشبانگ باتره. ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ۳۸۴). پیغام دادمش که نشانی بدان نشان کز گاز بر کنارهٔ لعلت نشان ماست.خاقانی. دیدش به کنارهٔ سرابی افتاده خراب در خرابی.نظامی. می برد به هر کناره ای دست گه آبله سود و گه ورم بست.نظامی. سینه ای فارغ از گریوهٔ دوش گردنی ایمن از کنارهٔ گوش.نظامی. بایزید گفت من می گویم که مرید من آن است که بر کنارهٔ دوزخ بایستد و هرکرا بدوزخ برند دست او بگیرد و به بهشت فرستد. (تذکرة الاولیاء عطار). ایمن مشو که رویت آیینه ای است روشن تا کی چنین بماند در هر کناره آهی. سعدی. || کرانه. نهایت. (صحاح الفرس). انتها. پایان. آخر. حد: بی طاعتی داد این جهان پر از نعیم بی مرش و این بی کناره جانور گشتند بنده یکسرش. ناصرخسرو. بسی کردم گه و بیگه نظاره ندیدم کار دنیا را کناره.ناصرخسرو. درویش تست خلق به عمر ایراک از عمر بی کناره تو قارونی.ناصرخسرو. پای بند جفا چو چاره ندید بحر اندیشه را کناره ندید.سعدی. راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست. حافظ. || ساحل. (فرهنگستان). ساحل رود و دریا. (از فرهنگ فارسی معین): تو بر کنارهٔ دریای شور خیمه زده شهان شراب زده بر کناره های شمر.فرخی. خوارزمشاه به تعبیه براند چون فرسنگی کنارهٔ رود برفت آب پایاب داشت و مخوف بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۵۱). اندوهناک بر کنارهٔ آب نشست. (کلیله و دمنه). ترا که درد نباشد ز درد ما چه تفاوت تو حال تشنه چه دانی که بر کنارهٔ جویی. سعدی. بر کنارهٔ رود نیل پنبه کاشته بودیم. (گلستان). همچنین می رفت تا برسید به کنارهٔ آبی. (گلستان). کشتی شکسته باد مخالف کناره دور نز مردمی است پنجه که با ناخدا زنیم. قاآنی. || جانب. طرف. کران. || جنب. پهلو. || بغل. آغوش. (فرهنگ فارسی معین). || هر یک از دو فرش کم عرض و دراز که به دو سوی میان قالی گسترند. کنارهٔ قالی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). فرشی که در کنار اتاق گسترند. (فرهنگ فارسی معین): کناره و سرانداز اعم از قالی یا نمد باید یک جور و میانفرش، که حتماً باید قالی باشد، ممکن بود، جور دیگر بشود. (تاریخ قاجاریه مستوفی از فرهنگ فارسی معین). || (ص) جدا. منفصل. (فرهنگ فارسی معین).
[ کَ رَ / رِ ] (اِ) قلاب آهنی است که قصابان گوسفند کشته را بدان زده بر در دکان بیاویزند و معرب آن قناره است و به تعریب مشهور شده. (از انجمن آرا) (آنندراج). قلاب آهنین و معرب آن قناره در لغت هر چیزی را گویند که بر آن چیزها آویزند و در اصطلاح قلاب را خصوصاً قلابی که قصابان گوشت بر آن بند کنند. (برهان). قلاب آهنین. قناره معرب آن است. (رشیدی) (مهذب الاسما).

کلمات هم‌قافیه با «کناره»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ره» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید