معنی کمپانیباشی
6 بازدید
[ کُ ] (اِ مرکب) رئیس کمپانی. مدیر شرکت. (فرهنگ فارسی معین): دیشب آمده اند در خانهٔ کمپانی باشی سر خودش و سر پسر و یک کنیزش را بریده اند. (امیر ارسلان، از فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «کمپانیباشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر