معنی کمند افکندن
6 بازدید
[ کَ مَ اَ کَ دَ ] (مص مرکب) کمند انداختن گرفتن انسان یا حیوانی را: در گردن صفدران خزران افکند کمند خیزران را.خاقانی. کمندی کرده گیسوش از تن خویش فکنده در کجا در گردن خویش.نظامی. مرا کمند میفکن که خود گرفتارم لویشه بر سر اسبان بدلگام کنند.سعدی. با صید جان کمند نیفکنده کاکلش تا دست اختیار مرا بر قفا نبست. ظهوری (ازآنندراج).
کلمات همقافیه با «کمند افکندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر