معنی کمری
6 بازدید
[ کَ مَ ] (ص نسبی) منسوب به کمر. آنچه به کمر بندند: اسلحهٔ کمری. (فرهنگ فارسی معین). || کمر شکسته، چون از برداشتن بار سنگین کمر لتی بخورد گویند کمری باشد. (آنندراج). کسی که از حمل بار سنگین کمرش آسیب دیده. (فرهنگ فارسی معین). معیوب از کمر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ز بار گنبد عمامه گشته ای کمری ببین چه می کشی ای زاهد از زیاده سری. مخلص کاشی (آنندراج). گرچنین جلوه خرامان به بیابان آیی کوه را می کند آن لنگر تمکین کمری. محسن تأثیر(از آنندراج). و رجوع به کمری شدن شود.[ کِ مِ رْ را ] (ع ص) بزرگ سرنره. || کوتاه بالا. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء).[ کَ مَ ] (اِخ) دهی از دهستان جاپلق است که در بخش الیگودرز شهرستان بروجرد واقع است و ۱۵۲ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ کَ مَ ] (اِخ) دهی از دهستان ترک است که در شهرستان ملایر واقع است و ۱۳۹۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).[ کَ مَ ری ی ] (ص نسبی) منسوب است به کمره که از دیههای بخار است. (از انساب سمعانی) (از معجم البلدان).[ کَ مَ ری ی ] (اِخ) ابویعقوب یوسف بن الفضل الکمری، راوی است و از عیسی بن موسی و جز او روایت کند و سهل بن شاذویه از وی روایت کند. (از معجم البلدان). و رجوع به مادهٔ قبل شود.
کلمات همقافیه با «کمری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر