معنی کمرکش
7 بازدید
[ کَ مَ کَ / کِ ] (نف مرکب) مرد شجاع و دلیر و دلاور و بهادر و پهلوان باشد. (برهان). کنایه از مرد شجاع و دلاور و بهادر و پهلوان. (آنندراج). پهلوان و مرد شجاع و دلیر و بهادر. (ناظم الاطباء): کمرکشان سپه را جداجدا امروز کمر برهنه به منزل شدی ز حلیهٔ زر.فرخی. به چاشتگاه ملک با کمرکشان سپاه برفت بر دم او جنگجوی و کینه گزار.فرخی. || (اِ مرکب) دامنهٔ کوه و تپه. (فرهنگ فارسی معین): کوه کمرکش، کوه کمربرکشیدهٔ بلند. (گنجینهٔ گنجوی ص ۳۳۰). کوه کمرکشیده و راست و سربالا که صعود بر آن غیرممکن است : بر آن کوه کمرکش رفت چون باد کمر دربست و زخم تیشه بگشاد. نظامی (گنجینهٔ گنجوی ص ۳۳۰). || وسط و میان چیزی از درازی آن: کمرکش کوچه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || در اصطلاح نجاران، باهوی میان کتیبه و کلاه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «کمرکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر