معنی کمتر

معنی کمتر

8 بازدید
[ کَ تَ ] (ص تفضیلی، ق) اندک تر. (ناظم الاطباء). اقل. اندک تر. (فرهنگ فارسی معین): تو دانی که از هندوان صدهزار بود پیش من کمتر از یک سوار.فردوسی. صد و بیست رش نیز پهناش بود که پهناش کمتر ز بالاش بود.فردوسی. اگر چه رهی را تو کمتر نوازی بپرهیزی از دردسر وز گرانی. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ۱ ص ۹۹). رونق پالیز رفت اکنون که بلبل نیم شب بر سر پالیزبان کمتر زند پالیزبان.ضمیری. مدت خلافت متقی سه سال و یازده ماه بود و به دیگر روایت روزی کمتر. (مجمل التواریخ). و از شام به همدان آمد به نزدیک دو هفته کمتر. (مجمل التواریخ). - کمتر آشنا؛ بی وقوف و ناقابل و بی مهارت. (ناظم الاطباء). - کمترخواره؛ آنکه شراب کمتر خورد. کم خور. (فرهنگ نوادر لغات کلیات شمس چ فروزانفر): تو کمترخواره ای هشیار می رو میان کژروان رهوار می رو.مولوی. - کمتر شدن؛ اندک تر شدن. و رجوع به کمتر شود. - کمتر غبار؛ اندک گرد و خاک. (ناظم الاطباء). || دون تر و حقیرتر و خوارتر و پست تر و خردتر و پائین تر و فرومایه و ذلیل تر. (ناظم الاطباء). کوچکتر. حقیرتر. احقر. خردتر. (فرهنگ فارسی معین): نگین بدخشی بر انگشتری ز کمتر به کمتر خرد مشتری.ابوشکور. تا کی همی درآیی و گردم همی دوی حقا که کمتری و فژاگن تری ز پک. دقیقی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). اگر کمتری تو از ایشان به نعمت به همت از ایشان فزونی تو دانی.منوچهری. کمتر از شمع نیستی بفروز گر سرت را جدا کنند به گاز.مسعودسعد. چهار در کرد: یکی باب الشام و یکی باب خوراسان و یکی باب الکوفه و یکی باب البصره... و باب الشام را دری بفرمود و آن از همه کمتر است. (مجمل التواریخ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). طغرل بک گفت... تا جداگانه باشیم هر کمتری قصد شکستن ما کند و به جمعیت کس بر ما ظفر نیابد. (راحة الصدور). به کمتر عالمی تقرب نمودی و دست در هر زاهدی سودی. (راحة الصدور). که شاه ارچه در عرصه زورآور است چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است.(بوستان). - کمتر شدن؛ حقیرتر و خوارتر شدن : کسی کو تکبر کند با کسان به خواری شود کمتر از ناکسان.(بوستان). به عزت ز درویش کمتر نیم.(بوستان). || نادرتر. ندرةً. (فرهنگ فارسی معین): گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید.حافظ. - کمتر افتادن؛ بندرت بدست آمدن. سخت و دیریافته شدن : سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی. حافظ. و رجوع به کم اوفتادن شود. - کمتر یافتن؛ نیافتن و میسر نگشتن. (ناظم الاطباء). || ارزان تر. کم قیمت تر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): نگین بدخشی بر انگشتری ز کمتر به کمتر خرد مشتری.بوشکور. || ناقص تر. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). || بی مقدارتر. بی ارزش تر. بی اهمیت تر: سخن هر چه بشنیدی اکنون بگوی پیامش مرا کمتر از آب جوی.فردوسی. || (ص عالی) کوچکترین. کمترین : که کمتر کس ار جنگ را خواستی به آوردگه لشکر آراستی.فردوسی. سلطان معظم ملک عادل مسعود کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود. منوچهری. واجب و فریضه بینم که کسانی که از این شهر باشند و در ایشان فضلی باشد ذکر ایشان بیاوردن، خاصه مردی چون بوحنیفه که کمتر فضل وی شعر است. (تاریخ بیهقی چ فیاض چ ۱ ص ۲۷۵). پس خدای تعالی نمرود را به کمترپشه ای هلاک کرد. (مجمل التواریخ).
[ کُ تُ ] (ع ص) کماتر. مرد سطبر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). مرد ستبر. (ناظم الاطباء). || مرد کوتاه. || مرد درشت سخت اندام. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «کمتر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید