معنی کمانور
6 بازدید
[ کَ مانْ وَ ] (ص مرکب) آنکه دارای کمان است و کمان را بکار برد. (فرهنگ فارسی معین). کماندار. صاحب کمان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): همان خود و خفتان و کوپال اوی ز لشکر کمانور نبودی چنوی.فردوسی. پری کی بود رودساز و غزل خوان کمندافکن و اسب تاز و کمانور.فرخی. بدین جهان نشناسم کمانوری که دهد کمان او را مقدار خمّ ابرو خم.فرخی. بیندازند زوبین را گه تاب چو اندازد کمانور تیر پرتاب. (ویس و رامین). ز دو چشمت همیشه دو کمانور نشستستند جانم را برابر.(ویس و رامین). نبود اندرجهان چون او کمانور نه نیز از جنگیان چون او دلاور. (ویس و رامین). کمانور را کمان در چنگ مانده دو پای آزرده دست از جنگ مانده. (ویس و رامین). و رجوع به کماندار شود.
کلمات همقافیه با «کمانور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر