معنی کماندان
5 بازدید
[ کَ ] (اِ مرکب) قربان. (آنندراج). غلاف کمان و کمان جوله. (ناظم الاطباء). آلتی که کمان را در آن جا دهند. قربان. کمان خانه. (فرهنگ فارسی معین). مِقوَس. (منتهی الارب). جای کمان. قربان. نیم لنگ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): از بهر قهر دشمن شاهنشه زمین همواره در میانش کماندان و ترکش است. معزی (از آنندراج).[ کُ ] (فرانسوی، اِ) فرمانده. سرکرده. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «کماندان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دان» برای سرودن شعر