معنی کلوخ انداز

معنی کلوخ انداز

5 بازدید
[ کُ اَ ] (نف مرکب) آنکه کلوخ به جانب دیگران پرتاب کند. (فرهنگ فارسی معین): به خود گفتا جواب است این نه جنگ است کلوخ انداز را پاداش سنگ است. نظامی (خسرو و شیرین ص ۲۷۱). چو کردی با کلوخ انداز پیکار سر خود را به نادانی شکستی.سعدی. جواب است ای برادر این نه جنگ است کلوخ انداز را پاداش سنگ است. سعدی (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۲۳). || (اِ مرکب) سوراخهایی باشد که در زیر کنگره های دیوار قلعه سازند تا چون خصم نزدیک دیوار قلعه آید از آن سوراخها سنگ و آتش و خاکستر بر سرش ریزند و آن را سنگ انداز هم می گویند. (برهان) (فرهنگ فارسی معین). سوراخی که در کنگرهٔ قلعه ها سازند که اگر دشمن به یورش خود را به پای قلعه برساند و تفنگ و تیر بی حاصل شود از آن سوراخها سنگ و کلوخ و آتش بر سر او ریزند که بستوه آید و آن را سنگ انداز نیز گویند. (آنندراج). سوراخی که زیر کنگرهٔ قلعه ها سازند که چون خصم نزدیک آید از آن سوراخ سنگ و کلوخ و خاک و آتش بر او بیندازند و سنگ انداز و خاک انداز نیز گویند. (فرهنگ رشیدی): آن جهان بخشی فلک رخشی که هفت اقلیم خاک با کلوخ انداز جودش مهره ای از گل بود. شرف شفروه (از فرهنگ رشیدی). || بمعنی فلاخن نیز آمده است و آن آلتی باشد که شاطران و شبانان بدان سنگ اندازند. (برهان). فلاخن. (ناظم الاطباء). آلتی که کلوخ و مانند آن پرتاب کند. فلاخن. (فرهنگ فارسی معین). || سیر و گشت و شراب خوری و عیش و عشرتی را گویند که در آخرهای ماه شعبان کنند و آن را کلوخ اندازان هم می گویند و بعضی گویند کلوخ انداز هم می گویند و بعضی گویند کلوخ انداز نام سلخ ماه شعبان است. (برهان). جشنی که مستان در آخر ماه شعبان کنند و وجه تسمیه آنکه رمی حجاره به عزم دفع غیرمرسوم است. (آنندراج). عشرتی که در اواخر ماه شعبان کنند و برغندان گویند و آن به کلوخ اندازان نیز معروف است. (انجمن آرا). عشرتی که در آخر ماه شعبان کنند و برغندان گویند. (فرهنگ رشیدی): امیر به نشاط این جشن و کلوخ انداز که ماه رمضان نزدیک بود بدین کوشک و بدین باغها تماشا می کرد. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۵۰۰). اگر خواهی گرفت از ریز روزی روزهٔ عزلت کلوخ انداز را از دیده راوق ریز ریحانی. خاقانی. و رجوع به کلوخ اندازان شود. - کلوخ انداز کردن؛ اعمال روز کلوخ انداز را انجام دادن. بجای آوردن مراسم کلوخ انداز: روزه نزدیک است می باید کلوخ انداز کرد زاهدان خشک را رندانه از سر باز کرد. صائب (از آنندراج). || نبیرهٔ فرزند را نیز گفته اند که پسر پسر یا دختر دختر فرزند باشد. (برهان). پسر پسر و دختر دختر فرزند شخص و نبیرهٔ فرزند. (ناظم الاطباء). پسر پسر فرزند یا دختر دختر فرزند. نبیره. (فرهنگ فارسی معین).

کلمات هم‌قافیه با «کلوخ انداز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «از» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید