معنی کلج
5 بازدید
[ کُ ] (اِ) شکن و چین باشد. (حاشیهٔ لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۶۱). چین و تا. (ناظم الاطباء). چین و شکن. (فرهنگ فارسی معین). شکن. چین. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کلج برکلج، چین در چین. (فرهنگ فارسی معین): فری زان زلف مشکینش چو زنجیر فتاده صد هزاران کلج بر کلج. شاکری بخاری (از لغت فرس). به موی کاکل و آن زلف مشکین فتاده صد هزاران کلج در کلج. ابوشکور (از آنندراج). و رجوع به کُلچ شود.[ کَ / کِ ] (اِ) سبد حمامی باشد که بدان زبال کشند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۶۱). سبد گرمابه بان و کناس را گویند که بدان سرگین و پلیدیها کشند. (برهان). مزبله و سلهٔ کناس. (انجمن آرا) (از آنندراج). سبد حمامی و کناس که بدان سرگین و پلیدیها کشند. (ناظم الاطباء). سبد زبالهٔ گرمابه بانان. سبد کودکشان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): صد کلج پر از گوه عطا کرده بر آن ریش گفتم که بر آن ریش که دی خواجه همی شاند. طیان (از لغت فرس).[ کُ لِ ] (اِ) خرچسونه. خاله سوسکه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ کَ لَ ] (ع ص) مرد جوانمرد دلاور. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کریم شجاع. (اقرب الموارد).[ کُ لُ ] (ع ص) مردان درشت و توانا. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). مرد درشت و توانا. (ناظم الاطباء).[ کَ لَ ] (اِخ) دهی از دهستان طارم پایین است که در بخش سیردان شهر ستان زنجان واقع است و ۹۱۸ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
کلمات همقافیه با «کلج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لج» برای سرودن شعر