معنی کلب

معنی کلب

8 بازدید
[ کَ لَ ] (اِ) گرد بر گرد دهان. (برهان) (آنندراج). گرداگرد دهان. (ناظم الاطباء). گرد بر گرد دهن. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۱) (اوبهی). گرداگرد دهان. گرد بر گرد دهان. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا): خشک شد کلب سگ و بتفوز سگ آنچنان کورا نجنبد هیچ رگ.رودکی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || منقار مرغان را نیز گفته اند. و به این معنی با بای پارسی (کلپ) هم آمده است. (برهان) (آنندراج). منقار مرغ. (ناظم الاطباء): هر مرغی که راست کلب است دانه خوار. (التفهیم بیرونی). کژ کلبان چون باشه و کرکس. (التفهیم ایضاً). و رجوع به کلفت و کلپ و شند و منقار شود.
[ کَ لُ ] (اِ) در هندی نام یک شبانروز برهمنی باشد و آن هزار سال است از طبیعت کل و تمام آن سی وشش شبانروز است. (برهان) (آنندراج). کلپ... سانسکریت کلپا. مخفی نماند که صاحب برهان لفظ کلپ هندی بمعنی یک شبانروز برهمنی که هزار سال باشد و تمام آن سی وشش شبانروز است نوشته و این خطای فاحش است چه در اکثر کتب معتبر علمی هند کلپ بفتح کاف تازی و بای فارسی در آخر بمعنی یک روز برهما نوشته است که ۴۳۲۰۰۰۰۰۰۰ سال طبیعی باشد. (از حاشیهٔ برهان چ معین). و رجوع به کلپ و تحقیق ماللهند ص ۸۳ و ۳۵۵ شود.
[ کَ ] (ع اِ) سگ. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (ترجمان القرآن) (از برهان). کلبه مؤنث آن. ج، اَکلُب، اَکالِب، کِلاب، کِلابات، کَلیب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). هر سبع گزنده و غالباً به این حیوان (سگ) اطلاق می شود و آن بسیار باوفا و دائم الجوع است و در دوستی و وفا و دنائت و حرص و بخل بدان مثل زنند. (از اقرب الموارد). و رجوع به صبح الاعشی ج ۲ صص ۴۰ -۴۳ و تحفهٔ حکیم مؤمن و تدکرهٔ داود ضریر انطاکی و فهرست مخزن الادویه و المرصع و نیز سگ و ابوحاتم، ابوخالد، ابوعامر، ابوعطاف، ابوقیس، ابن نفیع، ابن یوزع، ابن ذارع، ام عولق، ام الهمرس و ام یعفور شود: گویم اگر عدوی تو کلب است راست است ورچند با شجاعت و نیروی ضیغم است. سوزنی. - کلب آبی؛ کلب مائی. کلب بحری. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). و رجوع به کلب الماء و کلب نهری و کلب مائی شود. - کلب البقر؛ سگ بزرگ و مخصوص صید گراز. (از دزی ج ۲ ص ۴۸۱). - کلب الصینی؛ سگ قَلَطّی. نوعی سگ که بخوبی می تواند از روی بو مرده و زنده را از هم تمیز دهد و گویند که در روم مرده را هنگامی دفن کنند که با سگ آن را آزمایش کنند تا بدانند بحقیقت مرده است. (از دزی ج ۲ ص ۴۸۱). - کلب الکلب؛ سگ هار. (ناظم الاطباء). و رجوع به کَلِب شود. - کلب الماء؛ بیدستر، سمور آبی ... که زنان سیاه پوست از پوست آن حیوان کمربند سازند. (از دزی ج ۲ ص ۴۸۱). قندس. (اقرب الموارد) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). قسم بحری او بقدر سگ اهلی و بزرگتر از آن و دست و پای او بسیار کوتاه و بی دنباله و کثیر الوجود است و پوست او را ظرف نفت می کنند و یک مثقال از زهرهٔ او سم قاتل است و علاج پذیر نیست... (از تحفهٔ حکیم مؤمن). - کلب الماء بلغاری؛ کلب نهری است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). رجوع به کلب نهری شود. - کلب بحری؛ کلب مائی. کلب الماء. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). رجوع به کلب الماء و تحفهٔ حکیم مؤمن شود. - کلب بری؛ صاحب تحفهٔ حکیم مؤمن آرد: کلب، بری و بحری و اهلی می باشدو بری رابه عربی ابن آوی و به فارسی شغال و به ترکی چقال نامند و آن گاهی با سگ اهلی جمع میشود و توالد واقع میشود. - کلبِ عَوّا؛ سگ بسیار فریادکننده. (غیاث) (آنندراج). کلب مائی. صاحب تحفهٔ حکیم مؤمن آرد: سگ آبی دو قسم است یکی بحری و دیگری نهری و آن را به فارسی خزمان گویند چه در شکل شبیه به خز می باشد و به عربی کلب مائی. و رجوع به کلب الماء و کلب نهری شود. - کلبِ مُعَلَّم؛ سگی که دستور تعقیب صید و یا خودداری از آن را اجرا نماید به خوردن صید نیز معتاد نباشد. صیدی که بوسیلهٔ کلب معلم کشته میشود در حکم حیوانی است که بر طبق مقررات ذبح می گردد. و رجوع به کتب فقه شود. - کلب نهری؛ به قدر گربه و بزرگتر از آن... و دست و پای او دراز و دنبالهٔ او مانند دنبالهٔ گربه است و در رودخانه ها می باشد... و در تنکابن او را شنگ نامند... (تحفهٔ حکیم مؤمن). و رجوع به کلب مائی و کلب بحری و کلب الماء و کلب آبی شود. || هر دد گزنده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). هر حیوان سبع گزنده. (ناظم الاطباء). || (ص) بدخوی از مردم و جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد گزنده و بدخوی. (ناظم الاطباء). || (اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || نخستین آب رودبار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). اول ارتفاع آب در وادی. (از اقرب الموارد). || دوال از پوست ناپیراسته. || کرانهٔ پشته. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || خط میانهٔ پشت اسب. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - کلب الفرس؛ خط میان نشست اسب. (مهذب الاسماء). || میخ قبضهٔ شمشیر. || گیسوی شمشیر. || بند شمشیر. || هر آنچه که بدان چیزی را استوار کنند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). هر چیز که چیز دیگر بدان محکم شده باشد. (از اقرب الموارد). || یک دانه جو. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و رجوع به کلبا شود. || آهن پارهٔ سر ستونهٔ آسیا. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). میلهٔ آهنی آسیا. (از اقرب الموارد). || چوب که بدان دیوار را تکیه نهند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). چوبی که تکیه گاه دیوار باشد. (از اقرب الموارد). || چنگال آهنین پالان که مسافر توشه دان را در آن آویزد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ماهئی است. (منتهی الارب) (آنندراج). قسمی از ماهی که آن را «کلب البحر» گویند. (ناظم الاطباء). نوعی ماهی شبیه به سگ. (از اقرب الموارد). - کلب البحر؛ قسمی از ماهی. (ناظم الاطباء). کلب بحر؛ سگ آبی ، ماهی چسب دار. (از دزی ج ۲ ص ۴۸۱). و رجوع به ترکیب کلب الماء ذیل معنی اول کلب شود. || ستاره ای است. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). کلب الجبار و کلب الاکبر و الکلب المتقدم و کلب الاصغر و کلب الراعی. اصطلاح نجوم. (از اقرب الموارد). و رجوع به کلب اصغر و کلب اکبر و شعرای شامی و شعرای یمانی و ثوابت و صور فلکی و ترکیبهای زیر شود. - کلب الجبار؛ ستاره ای است به صورت کلب. (غیاث) (آنندراج). نام صورت پنجم از صور چهارده گانهٔ جنوبی فلکی و قدماء او را کلب اکبر و شعرای عبور نیز گویند. (مفاتیح، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کلب اکبر. شعری العبور. شعرای یمانیه رجوع به «اتلی من الشعری» در مجمع الامثال میدانی شود. (یادداشت ایضاً). - کلب الراعی؛ نام ستاره ای که بر زانوی قیقاوس واقع است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). قیقاوس. (نفائس الفنون ذیل صور کواکب). و رجوع به همین کلمه شود. - کَلبِ عَوّا؛ منزلی از منازل قمر و آن چهار ستاره اند بصورت سگ آواز کننده. (غیاث) (آنندراج). - کلب مقدم؛ ششمین صورت از صورتهای جنوبی، ای سگ پیشین. و رجوع به التفهیم بیرونی ص ۹۴ شود. || دوال سرخ که میان دو طرف ادیم توشه دان باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مهره ای که بدان بازی نرد کنند... این مهره بدان جهت کلب نامیده شده که سر سگی بر آن قرار داده اند. (از دزی ج ۲ ص ۴۸۱). || مهرهٔ کوچکی که بدان بازی «دام» کنند. (از دزی ایضاً). || نوعی کرم دراز که از خارج به درختان حمله ور می شود. (از دزی ایضاً). || نوعی پرنده. (از دزی ج ۱ ص ۷).
[ کَ ] (ع مص) تب زده گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || بمهماز زدن اسب را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). مهمیز زدن اسب را. (ناظم الاطباء). || بریدن پوست را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || عقل رفته و مدهوش شدن از دیوانگی گزیدن سگ (بدین معنی مجهول بکار می رود). (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || دوال سرخ دوختن میان دو طرف ادیم توشه دان. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
[ کَ لَ ] (ع مص) کلب زده و دیوانه گردیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). گزیدن سگ یا سگ هار کسی را. (ناظم الاطباء). عارض شدن شبه جنون هاری بر کسی از گزیدگی سگ هار. (از اقرب الموارد). || دیوانه شدن سگ و گرگ. (المصادر زوزنی). || خشمناک شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). خشمناک شدن و غضب کردن. (ناظم الاطباء). || فرومایگی کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). فرومایه گردیدن. (ناظم الاطباء). || درشت شدن برگ درخت از عدم سیرابی. (منتهی الارب) (آنندراج). درشت و خشن شدن برگ درخت از نرسیدن آب و چسبیدن به جامهٔ کسی که بر آن عبور کرده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سخت گردیدن سرما. (منتهی الارب) (آنندراج). سخت شدن سرمای زمستان. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). || سخت شدن زمانه. (منتهی الارب) (آنندراج). || درآمد رسن میان بکرهٔ چاه و چوب آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سخت و حریص شدن بر حرب قومی. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). حریص شدن. (از اقرب الموارد). || بسیار خوردن بی سیری. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِمص) زن جلبی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || آزمندی. (منتهی الارب) (آنندراج). حرص. (ناظم الاطباء). || تشنگی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || سختی زمانه. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). || سختی سرما. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || دیوانگی سگ که از خوردن گوشت آدمی حادث گردد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || دیوانگی مردم از گزیدن سگ دیوانه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نوعی از دیوانگی ستور. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || (اِ) بانگ سگ هارگزیده. (ناظم الاطباء). بانگ گزیدهٔ سگ دیوانه. (منتهی الارب) (آنندراج). بدی و آزار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج): یقال، دفعت عنک کلب فلان؛ ای شره. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ کَ لِ ] (ع ص) کلب کلب [ کَ بُ نْ کَ لِ ]، سگ دیوانه و گزنده. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از غیاث). سگ هار و گزنده. (ناظم الاطباء). و رجوع به نشوء اللغه ص ۱۷ شود. || رجل کلب؛ مرد دیوانه از گزیدن سگ دیوانه. ج، کلبی [ کَ با ] . (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
[ کَ ] (اِخ) نام موضعی است میان قومس و ری. (منتهی الارب).
[ کَ ] (اِخ) حی سوم از قضاعه، و آنها از اولاد کلب بن وبرةبن ثعلبةبن حلوان بن عمران ابی الحافی بن قضاعة، و حارثة کلبی، ابوزیدبن حارثه مولی رسول اللََّه (ص) از آنهاست. صاحب حماة گوید: بنوکلب در دوران جاهلیت در «دومة الجندل» و تبوک و اطراف شام اقامت داشتند و ابن سعید گوید: هم اکنون جمع کثیری از آنان در خلیج قسطنطنیه سکونت دارند و مسلمان هستند. و صاحب مسالک الابصار آرد: اقوامی از آنان در بشیرز و حلب و آبادی های آن و تدمر و المناظر سکونت دارند و منسوب بدانها را کلبی گویند. (صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۱۶). قبیله ای است از قضاعة و کلبی منسوب به اوست (منتهی الارب). قبیله ای از قضاعه. و هو کلب بن وبرةبن تغلب بن حلوان بن عمران بن قضاعه. کلبی منسوب بدان است. (منتهی الارب). نام قبیله ای از قضاعة. (ناظم الاطباء). ابن وبره از قضاعة جد جاهلی و از نسل اوست بنوکلدة و بنواوس و بنوثور و بنورفیده. (از اعلام زرکلی). و رجوع به الموشح ص ۶۱، ۸۱، ۱۹۵ و انساب سمعانی و امتاع الاسماع ص ۳۰ و ۳۱ و عقدالفرید ج ۳ ص ۲۸۷ و ۲۹۲ و الحلل السندسیه ص ۲۹۸ شود.
[ کَ ] (اِخ) جد جاهلی و فرزندان او بطنی از خثعمند و منازل آنها به ارض حجاز است. (از اعلام زرکلی).
[ کَ ] (اِخ) ابن عمروبن لؤی از بحیله. جد جاهلی است. (از اعلام زرکلی).

کلمات هم‌قافیه با «کلب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید