معنی واژه کفو
7 بازدید
[ کُ فْ وْ ] (ع اِ) همتا و مانند. (منتهی الارب) (صراخ اللغة). کفؤ. (از اقرب الموارد). مانند به مرتبه. (دهار). مانند. (ترجمان القرآن). همتا و مانند. هم زی و هم جنس و هم نسبت و هماویز. (از ناظم الاطباء). هم شأن. هم دوش. هم زانو. هم ترازو. همال. برابر. انبار. همسر. هم سنگ. هم مرتبه. نظیر. (یادداشت مؤلف): {/Bوَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ.۱-۶۱۱۲:۴/}(قرآن ۱۱۲/۴)، و نبود هیچکس او را همتا و نه درخور، نه همتا و نه هم صفت. (کشف الاسرار ج ۱۰ ص ۶۶۰). از جملهٔ میران ترا هرگز نبیند کس کفو از جملهٔ شاهان ترا هرگز نبیند کس قرین. فرخی. کفوی نداشت حضرت صدیقه گر می نبود حیدر کرارش.ناصرخسرو. زهی غلام که سلطان به مهر تو کفو است زهی هلال که خورشید با تو در خورد است. خاقانی. از کجا آرم مثال بی شکست کفو او نی آید و نی آمده ست. مولوی (مثنوی). || در اصطلاح شرع مردی که در اموری با زن برابر باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون) مرد یا زنی که در اموری که شرع تعیین کرده با جفت خود برابر بود: کفو باید هر دو جفت اندر نکاح ورنه تنگ آید نماند ارتیاح. مولوی (مثنوی). او را از عبداللََّه حکیم بازستدند زیرا که او کفو او نبود و به همسری او نشایست. (تاریخ قم ص ۱۹۶). و رجوع به کفؤ و کفاءت شود.