معنی کفتن
5 بازدید
[ کَ تَ ] (مص) از هم باز شدن. (برهان). شکافته شدن و جدا شدن و از هم بازشدن. (ناظم الاطباء). از هم باز شدن. شکافته شدن. (فرهنگ فارسی معین). کافته شدن. شکافتن. ترکیدن. غاچ خوردن. ترک برداشتن. (یادداشت مؤلف): چو زد تیغ بر فرق آن نامدار سرش کفت از آن زخم همچون انار.دقیقی. بگفت این و دل پر زکینه برفت همی بر تنش پوست گفتی بکفت.فردوسی. تهمتن دو فرسنگ با او برفت همی مغزش از رفتن او بکفت.فردوسی. جز احسنت از ایشان نبد بهره ام بکفت اندر احسنتشان زهره ام.فردوسی. این همی رفت همه روی پر از خون دو چشم وان همی کفت و همه سینه پر از خون جگر. فرخی. راست گفتی به هم همی بکفد سنگ خارا به صد هزار تبر. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۰۱). چو سر کفته شد غنچهٔ سرخ گل جهان جامه پوشید همرنگ مل.عنصری. پا بکفش اندر بکفت و آبله شد کابلیج از بسی غمها ببسته عمر کل (؟) پا را بپا. عسجدی (از لغت فرس چ دبیرسیاقی ص ۲۸). من پیرم و فالج شده ام اینک بنگر تا نولم کژ بینی و کفته شده دندان. عسجدی (دیوان ص ۳۰). ز تیغش همی دشت و گردون بتفت ز بانگش همی کوه و هامون بکفت. (گرشاسب نامه). گلی بد که همواره کفته بدی به گرما و سرما شکفته بدی.(گرشاسب نامه). اگر دیدهٔ او شکوفه ست زود شود کفته چون دیدهٔ افعوان.مسعودسعد. خشک شد هرچه رود بود چو سنگ کفته شد هر چه کوه بود چو غار. مسعودسعد. جوهر آتشی است بعد از هفت که از او دل بخست و زهره بکفت.سنائی. یاد ناورده که از مالم چه رفت سقف قصر همتت هرگز نکفت. مولوی (مثنوی). شگفت نیست دلم چون انار اگر بکفد که قطره قطرهٔ اشکم به ناردان ماند.سعدی. || از هم بازکردن و شکافتن و ترکانیدن. (برهان) (آنندراج) (از فرهنگ فارسی معین). شکافتن و چاک زدن و دریدن. (ناظم الاطباء). کافتن. ترکاندن. غاچ دادن. (یادداشت مؤلف): سوزنی از ابلهی درید بسی مرزکفت بسی مغز کون بخرزهٔ چون گرز. سوزنی. کف و در فرمایمت چون تیغ احسان برکشی سینهٔ بدره کفی و زهرهٔ زفتی دری.سوزنی.[ کُ تَ ] (مص) کوفتن. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). || زدن. || سحق کردن و سائیدن. || فرسودن. || بر زمین زدن. (ناظم الاطباء). || کوفته شدن اعصاب. (ناظم الاطباء).[ کُ تَ ] (مص) شکفتن. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «کفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر