معنی کفایت کردن
6 بازدید
[ کِ یَ کَ دَ ] (مص مرکب) بس شدن و به اندازه شدن و کافی شدن. (ناظم الاطباء). بسنده بودن. (یادداشت مؤلف). بس شدن. کافی بودن. (فرهنگ فارسی معین). اِجزاء. (تاج المصادر بیهقی): ببخشد او را حیاتی که وفا کند بکار دنیا و دین و عمری که کفایت بکند مصلحتها را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۹). || از عهدهٔ اجرای امری برآمدن. (فرهنگ فارسی معین). کاری را به انجام رسانیدن : ایزد این شغلها کفایت کرد خواجه ناگفته آنچه گفت سخن.فرخی. شغل این ناجم پیش گیرد و کفایت کند به جنگ یا به صلح باز آرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۲۲). شغل این مخذول کفایت کرده آمد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۳۶۷). مأمون را این سخن خوش آمد و مثال داد این دو تن را تا این شغلها را کفایت کنند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۱۳۷). منتظر می باشم که اگر مهمی باشد من آن را... کفایت کنم. (کلیله و دمنه). مسعود... جزماً فرمان داد که این مهم ترا باید کفایت کرد. والی جز از اطاعت چاره ندید. (سلجوقنامهٔ ظهیری چ خاور ص ۱۵). گر نظر از راه عنایت کنی جمله مهمات کفایت کنی.نظامی. || از عهدهٔ کسی برآمدن. (فرهنگ فارسی معین): شما بجملهٔ عرب یکی را کفایت کنید. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۴۶). || بس کردن. (یادداشت مؤلف): چون... ایشان... از شغلهای بزرگ اندیشه می دارند و کفایت می کنند... به تاریخ راندن... (تاریخ بیهقی). مگو چندین که مغزم را برفتی کفایت کن، تمام است آنچه گفتی.نظامی. به خاک بادیه پرورده آتش آهنگی کز آب و کاه کفایت کند به باد و سراب. مولانا مظهر (از آنندراج). || سود گرفتن. || صرفه جویی نمودن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «کفایت کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر