معنی کفارت
7 بازدید
[ کَ فْ فا رَ ] (ع اِ) کفارة. کفاره : هزار حج به ثواب هجای او نرسد. پس این کفارت پنجاه ساله جرم عظیم. سوزنی. - کفارت کردن؛ کفاره دادن. پوشاندن و پنهان کردن گناه را با عملی : چون خداوند [ مسعود ] می فرماید و می گوید که سوگندان را کفارت کنم من نیز تن در دادم. (تاریخ بیهقی چ فیاض، غنی ص ۱۵۲). امیر [ مسعود ] گفت ما سوگندان را کفارت فرمائیم [ سوگندان خواجه احمد حسن را ] . (تاریخ بیهقی چ فیاض -غنی ص ۱۵۱) دی سجده همی کردی، کردی گنهی هائل می نوش و گناهت را امروز کفارت کن. امیر معزی (از آنندراج). و رجوع به کفارة و کفاره شود - کفارت یمین؛ کفارهٔ شکستن قسم. عملی که بدل شکستن قسم انجام دهند: آزردن دوستان سهل است و کفارت یمین سهل. (گلستان کلیات سعدی چ مصفا ص ۵).
کلمات همقافیه با «کفارت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر