معنی کشکنجیر
6 بازدید
[ کُ کَ ] (اِ مرکب) چیزی باشد که به کشیدن آن آرمان و آرزوی کمان کشیدن حاصل شود و آن چنان است که ستونی بر زمین فروبرند و سر آن را بشکافند و غلطکی بر آن قرار دهند و ریسمانی بر بالای غلطک اندازند و از آن شکاف بگذرانند و از یک سر ریسمان توبره ای را پر از سنگ و ریگ بیاویزند و بر میان آن ستون قبضه مانندی نصب کنند تا کسی که خواهد مشق کمان داری کند به دست چپ آن قبضه را بگیرد و بدست راست سر آن ریسمان را در کشاکش آورد و آن را به شیرازی منجل و به عربی مجیر و به هندی منجر گویند. (برهان) (آنندراج) (جهانگیری) (صحاح الفرس). || توسعاً نوعی کمان کلان و قوی : داد جشن مهرگان اسپهبد عادل دهد آن کجا تنها به کشکنجیر بندازد زرنگ. منوچهری. وزن کمان بلندترین ششصد من نهاده اند و مر آن را کشکنجیر خوانده اند و آن مر قلعه ها را بود و فروترین یک من بود و مراین را بهر کودکان خرد سازند. (نوروزنامهٔ منسوب به خیام). که کشد گویی در شعر کمان چو منی من که با قوت بهرامم و با خاطر تیر. من خداوند کمان را و کمان را بکشم گر خداوند کمان زال و کمان کشکنجیر. سوزنی. نه منجنیق رسد بر سرش نه کشکنجیر نه تیر چرخ و نه سامان بر شدن بوهق. انوری. چنان شود سوی دشمن شهاب کینهٔ او که تیر تاب گرفته جهد زکشکنجیر. شمالی دهستانی (از انجمن آرا).[ کُ کَ ] (اِ مرکب) توپ کلان که بدان دیوار قلعه سوراخ کنند و خراب سازند. (ناظم الاطباء). کشک مخفف کوشک و انجیر مخفف انجیرنده، یعنی ثاقب و سوراخ کننده. سوراخ کنندهٔ کشک. (از یادداشت مؤلف). || منجنیق. (یادداشت مؤلف). || گلولهٔ توپ. || سنگی که در منجنیق گذارند و بر حصار و قلعه اندازند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «کشکنجیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر