معنی کشکاب
6 بازدید
[ کَ ] (اِ مرکب) آش جو. (برهان)(از فرهنگ جهانگیری) (از آنندراج) (از انجمن آرای ناصری). هرگاه در کتب طب کشکاب مطلق گویند مراد کشکاب جو باشد و اگر کشکاب از چیز دیگر گفتن خواهند کشکاب را بر آن اضافه کنند مثلاً کشکاب گندم و جز آن گویند. (از یادداشت مؤلف). کشکبا. کشکاو: شکر هر چند خوش دارد دهانرا نه چون کشکاب سازد خستگانرا. (ویس و رامین). کشکاب سرطان با آب انار سود دارد (در علاج یرقان که از آماس جگر و از گزیدن جانوران تولد کند). (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). پختن کشکاب چنان باید که یک پیمانه کشک جو باشد و بیست پیمانه آب ومی پزند تا به پنج پیمانه باز آید و آنچه رقیق تر باشد از وی بپالایند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). اگر بیمار از ماء العسل نفور باشد و یا اگر اسهال از حد می گذرد بعوض ماء العسل کشکاب یا گندم آب باید داد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). اگر قوت ضعیف باشد اندکی کشکاب دهند و کشکاب از کشک و نخود پزند نیما نیم یا دو بهر کشک. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). دفع مضرت شراب ممزوج را با آب بیامیزند کشکاب خورند. (نوروزنامهٔ خیام). گفته بودی که کاه و جو بدهم چون ندادی از آن شدم در تاب بر ستوران و اقربات مدام کاه کهتاب باد و جو کشکاب.انوری. آنها که ز تیر و تیغ می نگریزند از هیبت کشکاب تو خون می میزند.؟ (از المعجم شمس قیس ص ۳۷۰). بجهت خوردن بیمار که کشکاب سازند از آن جو اختیار کنند که سفید بود. (فلاحت نامه). || کشک با آب سائیده که نان در آن ریزند و ترید کرده خورند. (از ناظم الاطباء). || ماء الشعیر. آب جو. (از ناظم الاطباء). || آش حلیم [ هلیم ] است. (از مخزن الادویه). || در عبارت ذیل از سفرنامهٔ ناصرخسرو این کلمه آمده است اما معلوم نیست که کدام معنی مراد اوست : و این تنیس جزیره ای است و شهری نیکو... و آنجا در تابستان در بازارها کشکاب فروشند که شهری گرمسیر است و رنجوری بسیار باشد. (سفرنامه چ دبیرسیاقی ص ۴۶).
کلمات همقافیه با «کشکاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر