معنی کشن
7 بازدید
[ کِ ] (اِ) لب. شفه. (ناظم الاطباء).[ کُ ] (اِ) گشن. فحل. (ناظم الاطباء) (برهان). رجوع به گشن شود.[ کَ شَ / شِ / شْ ] (ص) گُشن. بسیار. انبوه. فراوان. بسیار انبوه : از ایوان گشتاسب تا پیش کاخ درختی کشن بیخ و بسیارشاخ.فردوسی. کشن لشکری سازد افراسیاب به نیزه بپوشد رخ آفتاب.فردوسی. درختی کشن سایه ور پیش آب نهان گشته زو چشمهٔ آفتاب.فردوسی. یکی سرو بد سبز و برگش کشن بر او شاخ چون رزمگاه پشن.فردوسی. از گل تیره سراپایش گیرنده چو قیر وز درختان کشن چون شب تاریک سیاه. فرخی. به لشکر کشن و بیکران نظر چه کنی تو دوری ره صعب و کمی آب نگر.فرخی. همه درخت و میان درخت خار کشن نه خار بلکه سنان خلنده و خنجر.فرخی. عروس بهاری کنون از بنفشه کشن جعد و از لاله رخسار دارد. ناصرخسرو. در حوالی آن زاغی بر درختی کشن خانه داشت. (کلیله و دمنه). به شرار دل و دود نفسم مانده بر عارض و جعد کشنت. خاقانی (غزلیات).[ کُ شَ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش مرکزی شهرستان شیراز واقع در ۴ هزارگزی باختر شیراز. با ۱۰۰۲تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن فرعی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
کلمات همقافیه با «کشن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شن» برای سرودن شعر