معنی کشمیهن
6 بازدید
[ کُ مَ هَ ] (اِخ) قریتی است عظیم از قراء مرو. (از یاقوت). شهری است به خوارزم. (یادداشت مؤلف): به کشمیهن آمد بهنگام روز چو برزد سر از کوه گیتی فروز.فردوسی. بتدبیر نخجیر کشمیهن است شب و روز دستورش آهرمن است. فردوسی. سپهبد ز کشمیهن آمد به مرو شد از تاختن بادپایان چو غرو.فردوسی.
کلمات همقافیه با «کشمیهن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هن» برای سرودن شعر