معنی کشمکش
7 بازدید
[ کَ / کِ مَ / مِ کَ / کِ ] (اِ مرکب) کشاکش. (ناظم الاطباء). تعارض. جدال. (یادداشت مؤلف). گیرودار: مجنون کمر موافقت بست از کشمکش مخالفت رست.نظامی. من زین دو علاقهٔ قوی دست در کشمکش اوفتاده پیوست.نظامی. نگر تا بطوفان ز دریای آب درین کشمکش چون نمایم شتاب.نظامی. کشمکش هرچه درو زندگیست پیش خداوندی او بندگیست.نظامی. در حرم دین بحمایت گریز تا رهی از کشمکش رستخیز.نظامی. طایفهٔ نخجیر در وادی خوش بودشان باشیر دائم کشمکش.مولوی. || کشیدن چیزی و واگذاشتن و دوباره کشیدن و واگذاشتن. || فرمایش های متوالی و پی درپی. امر و نهی. || غم و الم. اندوه بسیار سخت. || خوشی و شادمانی و ناخوشی. (ناظم الاطباء).[ کُ مَ کُ ] (اِ مرکب) ترس. بیم خوف. || بانگ غازیان در میدان جنگ که فریاد می کنند: بکش و مکش. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «کشمکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر