معنی کشح
5 بازدید
[ کَ ] (ع مص) دشمنی نمودن و در دل دشمنی داشتن. || پراکنده کردن گروه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || کشحت الدابة؛ دنب را میان هردو پای درآورد. || روفتن خانه را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || متفرق و پراکنده گشتن قوم از آب، کشح القوم عن الماء. (از منتهی الارب). || داغ کردن با آتش شتر را در موضع کشح. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب).[ کَ ] (ع اِ) تهیگاه. (منتهی الارب). یقال طوی عنه کشحه؛ ای قطعنی و خوی کشحه علی الامر؛ ای اضمره و ستره. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شبه سفید که مورچه نامندش. ج، کُشوح. (منتهی الارب).[ کَ شَ ] (ع اِ) بیماری تهیگاه که بداغ کردن به شود. (منتهی الارب). درد پهلو که ذات الجنب نامندش. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «کشح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شح» برای سرودن شعر