معنی کشاورزی
5 بازدید
[ کَ / کِ وَ ] (حامص مرکب) کشتکاری. زراعت. فلاحت. (ناظم الاطباء). برزگری. کشت. برزیگری. اَبکار. تَأریس. اکاری. زرع. مؤاکرة. حرث. احتراث. دهقنت. (یادداشت مؤلف): کشاورز شغل سپه ساز کرد سپاهی کشاورزی آغاز کرد.نظامی. - کشاورزی کردن؛ زراعت کردن. کشتکاری کردن. فلاحت کردن. دهقنت کردن. برزیگری کردن: مخابرة؛ کشاورزی کردن بر ثلثی یا بر ربعی. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). - کشاورزی نمودن؛ کشاورزی کردن. زراعت کردن. فلاحت کردن. برزگری کردن. برزیگری کردن. تدهقن. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «کشاورزی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر