معنی کسع
6 بازدید
[ کَ ] (ع مص) به دست و یا به پیش پای زدن بر دبر کسی. || راندن کسی را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || به درون پایها بردن ماده شتر دنب خود را. (از ناظم الاطباء). در آوردن ناقه دنب را میان هردو پای خود. (آنندراج). || کسعت الناقة بغبرها؛ باقی گذاشتم از شیر آن ماده شتر در پستانش و خواستم که شیر آن زیاد گردد و یا آب سرد زدم بر پس آن ماده شتر تا شیر را بازگرداند در پشت خود و این کار را جهت بسیار شدن شیر آن در سال آینده کنند. (ناظم الاطباء). آب سرد زدن پستان ناقه را تا شیر بازگرداند و به این فعل کثرت و بسیاری شیر آن اراده کنند در سال آینده. (آنندراج) (از اقرب الموارد). || کسعه بما ساءه؛ در پس سخن به سختی رنجانید او را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ کُ ] (ع ص، اِ) جِ اکسع و کسعاء. (ناظم الاطباء).[ کَ سَ ] (ع اِ) سپیدی گردا گرد ثُنّهٔ اسب یعنی مویهای آونگان بر بالای پیوندگاه سم دست یا پای. (ناظم الاطباء). سپیدی اطراف ثنه در دست و پای اسب. (از اقرب الموارد). سپیدی گرداگرد ثنهٔ اسب و آن مویهای آونگان است بر پیوند سردست و پای اسب و خر و مانند آن بالای سم. (منتهی الارب). || سپیدی زیر دم کبوتر. (ناظم الاطباء).[ کُ سَ ] (ع اِ) ریزه های نان. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). || (اِخ) نام گروهی از تازیان یمن. (ناظم الاطباء). قبیله ای به یمن و گویند از بنی ثعلبة باشند و از ایشان است غامدبن الحارث الکسعی که به وی مثل زنند در ندامت و گویند هو اندم من الکسعی. (از اقرب الموارد).[ کُ سَ ] (ع اِ) جِ کُسعَة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به کسعة شود.
کلمات همقافیه با «کسع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سع» برای سرودن شعر